تبليغاتX
شعر ملایر malayer poem
شعر ملایر malayer poem
اشعار تازه و نقد و بررسی
متمایز بودن و پست مدرن

بسم الله الرحمن الرحیم

متمایز بودن و پست مدرن:

 

دل مشغو لی ها در ادبیات تمام شدنی نیست چرا که انسان زنده در تعامل با سایرین و محیط بیرونی دائما در حال داد و ستد است وهمه اینها نقش عاطفی خاص خود رادارد مجموعه ای از حس و اندیشه و خلاقیت و ...در پردازش دائمی این داده ها می گیرد و می ستاند و این دادو ستد گاهی متمایز شده نمودی دارد که مدتهای مدید اذهان را به خود مشغول می کند و گاهی هم بقدر ی تکراری است که لابلای تکرار ها گم شده و هیچ نمود و نمایه ای ندارد در ادبیات  و خصوصا درشعراین تعاملات خاص تر شده و باتوجه به اینکه محور اصلی شعر تاثیر در عاطفه است این متمایز شدن به راحتی صورت نمی گیرد شاید فرمول وار اگر برخورد کنیم با تغییر در سطح دستور و .... تمایز ایجاد کنیم اما هر تمایزی مقبولیت پیدا نمی کند و دشواری اصلی از همین جا بروز می کند متفاوت نوشتن  و متفاوت گفتن و در آمیختن همه شناخته شده ها و نشناخته های زبان تمایز و تفاوت را در پی دارد اما هیچ ضمانتی برای مورد پسند واقع شدن در آن نیست (برای مثال جیغ بنفش در مقایسه با "من وضو با تپش پنجره ها می گیرم "در هردو حس آمیزی بکار رفته اما جیغ بنفش شد پیر هن عثمان )  تجربه های تاریخی متعددی برای این منظور انجام شده که موئد این مطلب است که شناخت از سلیقه ها و پسند اجتماع  مورد خطاب شاعر نقش محوری در این خصوص دارد. در قابوس نامه نکات ظریفی در این خصوص و خنیاگری و ...گفته شده که در آن حتی به وضع ظاهر مخاطبین هم توجه شده تا ازاین طریق کلید هایی بدست هنر مند داده شود تا هنرش را به موثر ترین شیوه ارائه دهد  در عصر حاضر که شاعر می کوشد تا به زبان خاص و سبک خاص و .. برسد شاید در راستای متمایز گویی باشد اما تا چه حد به سلیقه مخاطب بها داده می شود ؟ سوالی است که جواب های متفاوت و بعضا متضاد دارد عده ای معتقد ند که باید بها داد و طبق گفته قابوس بن وشمگیر :"شعر از بهر مردمان گویند"و عده ای معتقدند که این خواننده و مخاطب است که باید خودش را به شاعر بر ساند و اگر در حال حاضر کسی شعر مان را درک نکند فردا درک خواهد شد و ....

 

متمایز گویی و موثر واقع شدن یا نشدن ؟

 

بالطبع هر هنرمندی خواهان این است که دوستداران هنرش بیشتر و بیشتر باشند این میل بی ارتباط با کمال خواهی انسان نیست که این کمال طلبی به شهر و کشور و قرن حاضر هم گاهی محدود نمی شود و هنر مند می خواهد برای همیشه طالب داشته باشد و ساده تر اینکه با اثرش جاودانگی را می طلبد

متمایز گویی برای جلب نظر سلیقه هایی که می خواهیم با آن به جاودانگی برسیم:

کم کم دایره مانور دادن برای تمایز تنگ تر و تنگ تر می شود چرا که وقتی المانهای متفاوت داریم و سلیقه های جورواجور (که بدست آوردن همه غیر ممکن می شود  و گاهی در ضدیت با هم هستند)اگر بخواهیم فصل مشتر کشان را پیدا کنیم بر اساس قوانین ریاضی و احتمالات و منحنی توزیع نرمال دامنه تحت پوشش کمتر می شود مگر اینکه انحراف معیار را دستکاری کنیم یعنی اینکه با چه انحراف معیاری به سنجش سلیقه و ... می خواهیم دست رسی  پیدا کنیم

دوباره رسیدیم به خط اول که همان متمایز گویی و بقول آماری ها انحراف معیار و بقول بزرگان و ادیبان انحراف از نرم(انحراف از هنجار ) باشد یعنی اینکه چقدر از هنجار زبانی منحرف شدن مان تعیین کننده ای است برای اینکه چقدر سلیقه ی  بیشتر یا کمتر را تحت پوشش قرار بدهیم

شعر بدون گریز از هنجار متداول زبانی نقصی را متحمل می شودکه غیر قابل جبران است چرا که به ورطه ی  تکرار و بالطبع فراموشی می افتد و با انحراف از هنجار شدید هم دچار عدم درک شده  و احتمال داشتن مخاطب به صفر نزدیک تر می شود.

یعنی دوطرف این محور وضعیتی است که مطلوبیتی برای هنر مند ندارد .برای جلب نظر مخاطب به متمایز گویی احتیاج داریم و اگر این متمایز گویی رادرست بکار نبریم مثل تیغ جراحی به جای شفا هلاک در پی دارد که همان به هدر رفتن کوشش هنری و هنر مند است

اگر شعر و یا هنر را به انسان تشبیه کنیم انسان مطلوبمان انسانی است واجد کمالات و زیبایی و شجاعت و زکاوت و ... یعنی انسان سالمی با ویژگی های متمایزی که هم حاکی از سلامتی است و هم کمال .

حالادر هنر نمی شود بگوییم هنر مطلوبمان هنری است متمایز که واجد سلامت و کمال و ...باشد؟

اگر فقط متمایز بودن ملاک باشد در انسان هم فرد دیوانه از سایرین متمایز است اما اگر به سمت ایده آل بخواهیم حرکت کنیم ناگزیر از این هستیم که ملاکی داشته باشیم تا سالم را از دیوانه جدا کنیم

براساس کتب روانپزشکی سایکوز یا دیوانگی عبارتست از :در  هم ریختن مرز خود آگاه و نا خود آگاه

ego boundary disturbances)*)که تحت این شرایط آشفتگی و به هم ریختگی در خلق و عاطفه و اندیشه و ... بروز کرده و تعیین تمایلات و گفتار خرد مندانه امری بیهوده است از همین بیماران که عقل شان  به تمامی زائل شده جملاتی شنیده می شود که متمایز بوده و با خیال و ...هم توام است مثل این :

-            می خواهم ستاره ها را بچینم

-            افکارم توی سرم یورتمه می رن و ...

-            یه صدایی زیر پوستمه که قلقلکم میده.....

چرا به این جملات شعر اطلاق نمی شود بلکه بر عکس هذیان و توهم  نامیده شده و معقول محسوب نمی شوند ؟

برای جلوگیری از اطاله کلام وقتی این جملات تداوم پیدا می کنند نظم و ساختار معقولی در آنها یافت نشده و این فقط به صرف تخیل نیست بلکه این دقیقا در همان لحظه احساس و باور عینی بیمار است که ممکن است مدتها باشد و یا جای خودش را به انواع دیگری بدهد حتی استدلال هم ممکن است شنیده شود مثلا :

-            خدا (معاذ الله ) مونث است ؟چرا ؟چون الله ختم به ه شده و یا در قرآن گفته شده:" ارجعی الی ربک راضیة مرضیه" که بدون شک با مختصری آشنایی با عربی این ظاهر مستدل جای خودش را به سخنی کاملا غلط می دهد

به عبارت ساده تر وقتی کلام مخیل متمایز و ...در محدوده سالم قرار می گیرد که از یک نظام و ساختار هوشمندانه و اندیشمند برخوردار بوده و توازن بین این انحراف از هنجار ها را حفظ کند به عبارت دیگر از نرم و هنجار می گریزیم و با درایت و تعقل به مسیری برمی گردیم که این گریز ها معقولانه شده و مطلوب واقع شوند بی منطقی از همین متمایز شدن سر چشمه میگیرد و در هنر و بخصوص شعر منطق عقلایی در بدو امر دیده نمی شود و یا خیلی کم سو ظاهر می شود در عقل و منطق سرو چمان بی معناست چرا که سرو ی که جزو جانداران متحرک نیست و بر عکس درختی است که با ریشه هایش زمینگیر شده که نمی تواند چمنده باشد اگر باهمین روال پیش برویم کمتر اثری از عقل هم دیده می شود اما باارائه ی  قرینه ها و تشکیل ساختاری با همین بی منطقی شعر به منطق خاص خودش می رسد که اگر این منطق و ساختار نباشد سمت و سوی شعر توهم است و هذیان

شعر با گریختن از سطح مرسوم و متداول در جهت کسب تازگی است تا ذهن مخاطب را نشانه بگیرد اما این گریز به هر قیمتی پاسخ نمی دهد به منطق متداول کلام پشت می کند تا منطق خاص خودش را بیافریند که در تمامی این محور ها یک گریز و برگشتی است که اگر مهار گسیخته باشد و بی توجه به توزیع نرمال یا دست نیافتنی و مطرود است و یا گرفتار بیماری.

****

با این مقدمه نسبتا طولانی می رسیم به یکی از بزرگترین دل مشغولی هایی که در زمان حاضر در اکثر سطوح هنری اقتصادی و ...عرض اندام می کند و آن هم چیزی نیست الا" پست مدرن ".

به این تعابیر دقت بفرمایید:

تعبيرهاي مختلف پست مدرن:

از نظر ديويد لاج داراي اين مشخصات است:

الف) تناقض ب) عدم انسجام ج) فقدان قاعده (وجود تصادف ) د) افراط گرايي و زياده روي ح) اتصال كوتاه (پرش از امري به امري ديگر، تقاطع موضوع با موضوعي )

از ديدگاه پروفسور ايهاب حسن به اين شرح است:

الف) اعتياد به زندگي شهري ب) ناگزيري استفاده از آخرين تكنولوژي ها ج) حذف انسان به عنوان عنصرمركزي د) عشق به بدويت ح) اروتيسم ط) اخلاق ستيزي و معيارشكني ي) تجربي بودن حيات.
ژان بودريار براي تعريف ادبيات پست مدرنيستي، كل ادبيات را به اين شرح طرازبندي مي كند: الف)تصوير بازتابي از واقعيت ابتدايي است. ب) تصوير واقعيت را مي پوشاند و تحريف مي كند. ج) تصوير غياب و نبود واقعيت را مي پوشاند د) تصوير هيچ گونه مناسبتي با هيچ واقعيتي ندارد؛ تصوير وانموده اي ناب از خودش است. اين تصوير به نظام جلوه ها تعلق ندارد بلكه به نظام وانمودن متعلق است
.

از دیدگاه پروفسور مری کلاج:پست مدرنيسم هم مانند مدرنيسم از بيشتر اين عقايد پيروي مي‌كند در حاليكه منكر مرز‌‌‌بندي ميان اشكال والا و پايين هنر و تمايزات ثابت ژانري است و تاكيدش بر تقليد ، نقيضه، كنايه و فكاهي بودن است. هنر و انديشه پست مدرن از انعكاس‌‌‌پذيري، ناخود‌‌آگاهي، از هم گسيختگي و ناپيوستگي (به خصوص در ساختار‌‌‌ هاي روايي)، ابهام و تقارن زماني حمايت كرده و بر موضوعاتي عاري از مفاهيم انساني و فاقد ساختار و ثبات تاكيد مي‌‌ورزد.( **Postmodernism, like modernism, follows most of these same ideas, rejecting boundaries between high and low forms of art, rejecting rigid genre distinctions, emphasizing pastiche, parody, bricolage, irony, and playfulness. Postmodern art (and thought) favors reflexivity and self-consciousness, fragmentation and discontinuity (especially in narrative structures), ambiguity, simultaneity, and an emphasis on the destructured, decentered, dehumanized subject)

نکته قابل توجه در اکثر این دیدگاه ها (که برای پست مدرن گاه دیدگاه های متناقض هم دیده می شود )ساختار شکنی است و عدم پایبندی به هیچ اصلی است همچنین چند صدایی و میدان دادن به صداهایی که در حاشیه بوده و هیچ صدایی محوریت نداشته باشد ساختار شکنی در حیطه اخلاقی در کشور های غربی و ... بی سابقه نیست وقتی فیلم غیر اخلاقی برای حضرت  مسیح(ع) ساخته می شود،در جامعه ای که آزادی جنسی مقوله تازه ای نیست هم منجر به اعتراضات مذهبی ها مشود تا چه رسد به اینکه در کشور های مسلمان بخواهد چیزی مشابه ارائه شود. برای غربی ها که مسئله سکس مشگلی نبوده که حالا بخواهد از دل این سبک مجوز عبور بگیرد پس چرا به آن پرداخته می شود ؟(فتامل یا اولی الابصار)

شکستن همه اعتقادات و بها دادن به همه و هر نوع عقیده ای چیزی جز آغاز اغتشاش نخواهد بود چرا که همه عقاید در راستای هم نیستند (مگر آزادی بیان در غرب نبود که پست مدرنسیم بخواهد داعیه دارش شود ؟فتامل یا ...)در هم ریختن مرز خیال و واقع که تمایزی بین خیال و واقع نباشد آیا به جز همان مشخصات بیماری اسکیزو فرنی است ؟

در یک نگاه ساده به نظر می رسد دنیای رئال و مدرن مجهز به تفکر فلاسفه و تعقل محض بشری در رسیدن به حقیقت به بن بست رسیده و عجز ناشی از حل این مسئله به اینجا رسیده که:" حالا که نمی توانم راه حل ارائه بدهم صورت مسئله را پاک می کنم همه چیز شکسته می شود و پایبندی نمی ماند و اصلا حقیقتی نیست که بخواهدارائه شود..." اما این همه مسئله نیست پست مدرن می گوید جهانی فکر کن و محلی عمل کن و نگران نباش    ***"think globally, act locally"--and don't worry about any grand scheme or master plan.که در عمل شکستن نرم زبانی و ...قابل ترجمه و ارائه جهانی نیست و این نقیضه دیگری است که هنرمند یکه می خواهد جهانی شود خود این سبک بزرگترین مانع وی می شود(فتامل ..)

اماداستان بازهم به اینجا ختم نمی شود و مسئله فقط یک سبک هنری نیست که عده ای موافق یا مخالف داشته باشد و بعد از مدتی کار قابلی ارائه بشود یا نه؟ متاسفانه رد سرمایه داری به اینجا هم می رسد و داستان همه و همه جهانی شدن و برطرف شدن موانع برای جلب بیشتر سرمایه هابرای سرمایه داری است سبکی که ارزش ساز نیست بلکه ارزش شکن می شود محصولی ندارد جز اینکه اندیشیدن را هم بایکوت کند و زمینه همچنان برای مصرف بیشتر و بیشتر فراهم شود بر طبق نظريه فردريك جيمسون، مدرنيسم و پست مدرنيسم اشكالي فرهنگي هستند كه مراحل خاصي از سرمايه‌‌داري را دنبال مي‌كنند
.مرحله اول، سرمايه‌‌داري كه از قرن هيجدهم تا اواخر قرن نوزدهم در كشورهاي اروپاي غربي، انگلستان و ايالات متحده (و تمام حيطه‌‌هاي تحت نفوذشان) به وقوع پيوست. اولين مرحله به گونه‌اي خاص به پيشرفتهاي تكنولوژيكي يعني موتور بخار و زيبا‌شناختي يعني رئاليسم مرتبط مي‌‌باشد.
مرحله دوم، از اواخر قرن نوزدهم تا اواسط قرن بيستم (در زمان جنگ جهاني دوم به وقوع پيوست، اين مرحله يعني سرمايه‌‌داري انحصار طلبانه، كه با موتورهاي الكتريكي و موتورهاي احتراقي داخلي و مدرنيسم مرتبط اند. مرحله سوم، مرحله‌‌اي است كه هم اكنون در آن قرار داريم يعني مرحله سرمايه‌‌‌‌داري چند مليتي و مصرفي كه تاكيدش بيشتر بر روي بازار‌يابي، فروش و مصرف كالا است و نه توليد آن!، و ارتباطي تنگاتنگ با تكنولوژي هسته‌‌‌اي و الكتريكي وپست مدرنيسم دارد
(یعنی دعوا سر لحاف ملاست و لاغیر)

با این تفاسیر چنانچه بخواهیم تقلید بدون تعقلی از این سبک داشته باشیم می شود اینکه ژست پیشرو بگیریم عقده ها و کمبود های جنسی و امیال واپس زده را جولانی بدهیم و نه خدا بماند و نه پیغمبری و ...و سال های سال هم ندانیم که جاده صاف کن چه کسانی بودیم ؟

شاید ذهن خلاق و هوشمندی همه این دقائق و ظرایف کار را بگیرد و دقیقا متضاد این بحث را بوجود بیاورد اما چیزی که فعلا در دنیای مجازی دیده می شود این نیست بلکه دقیقا مطالبی است که سنخیتی با روحیه آسمانی نگر جوامع شرقی و اخلاق گرای این بخش عظیم انسانی ندارد شاید با جوامع غربی که وامدار تمدن های یونانی و رمی بوده و با فرهنگ اختلاطی اخیر هم باز از سیطره زمینی دیدن و متکی محض بودن به عقل مقبول باشد( که نیست حتی در این جوامع هم اعتراضات مخصوص خودش را داشته : با اين همه، ميل بازگشت به دوران پيش از پست مدرنيسم (دوره مدرن/انسان‌گرايي/انديشه روشنگري) در گروههاي محافظه كار سياسي، مذهبي و فلسفي مشهود است. در واقع بنظر مي‌رسد، يكي از نتايج پست مدرنيسم بر آمدن بنياد گرايي مذهبي به عنوان شكلي از مقاومت است كه در برابر زير سئوال بردن فرا روايتهاي مذهبي قدم علم كرده است. اين رابطه بين انكار پست مدرنيسم و محافظه‌كاري يا بنياد گرايي ممكن است به توصيف اجزاي اين امر بپردازد كه چرا اظهارات پست مدرنيسم در مورد تجزيه طلبي و چندگونگي به جذب ليبرالها و راديكالها گرايش دارد. همانگونه كه سايروپ و فلكس و باتلر خاطر نشان كرده‌اند، اين امر به سهم خود دليلي است كه چرا تئورسين هاي فمينيست, پست مدرنيسم را اين گونه جذاب يافته‌اند.

در گذشته داریم که بهلول خودش را دیوانه جلوه داد تا در دستگاه ظالمانه عباسی به سمت قاضی منسوب نشود و چنان تظاهر به جنون کرد که شکی نماند اما آنچنان در موقع مقتضی نمود عاقلانه داشت که حرکات و گفتار موجزش واجد حکمت هایی می شودکه با صد ها کتاب رسمی به بیان نمی آمدساختار شکنی در حیطه عقاید حسین را حلاج کرد و عین القضات را شهیدی شمع آجین شطحیات عرفا زیباترین و شاعرانه ترین عقائد و ظرایف عقیدتی هنری هستند که با روش فرمال و مرسوم دست نیافتنی هستند پست مدرن اصلا بی توجه به این دستاورد های شرقی و ایرانی نیست بلکه برعکس همه را گرفته و با حذف این دنیای عظیم فرابشری از آن آمیزه ای را به معرض نمایش گذاشته کهمولفه های شرقی حذف شده (وحتی  تشویق در جهت شکستن آنهاست)و بی سیطرهی عقلانیتی زمینی شده است بطوری که بیشتر بیماری است تا درایت و هوشمندی . ساختار شکنی در کلیه سطوح که پست مدرن داعیه اش را دارد اگر بی توجه به سلیقه ی نرم اجتماعی باشد فقط یک شکستنی است که  تخریب را به همراه دارد نه آفرینشی در خور تامل .این شکستن ها اگر کمالی را نسازد متمایزی است دیوانه وار که در محدوده ی  مطلوب این توزیع نرمال قرار نمی گیرد. ساختار و تعقل می بایست  پشتوانه این متفاوت بودن بشودتا بی منطقی را منطق کند و هذیان و توهم را به سمتی بکشاند که هنر باشدو نه معجونی از کلام که اصطلاحا سالاد کلمات بشود . سنجیدن و فهمیدن این گستره ی نرمال و ابنرمال است که رمز موفقیت را در پی دارد. گو اینکه با تمام قواعد و ... هم که پیش برویم و همه شرایط معقول را هم که فراهم کنیم وهنر را با علم جمع بزنیم می گویند:

عالم شدن چه آسان آدم شدن چه ...

تکنیک و همه و همه  هم ،گیرم جمع شد اگر توفیق کسب مدارج عالیه آدمیگری( یا انسانیت یا هر چه که بنامیم )نباشد این مکسوبات هنری و علمی هم راه به جایی نمی برد و می شود:

و الشعرا ء یتبعهم الغاوون *الم ترانهم فی کل واد یهیمون *و انهم یقولون ما لایفعلون*الا الذین امنوا و عملواالصالحات و ذکروالله کثیرا و انتصروا من بعد ما ظلمواو سیعلم الذین ظلمواای منقلب ینقلبون *:

و شاعران را مردم جاهل گمراه پیروی کنند *آیا ننگری که آنها خود بهر وادی حیرت سرگشته اند *و آنها بسیار سخن می گویند که یکی را عمل نمی کنند *مگر آن شاعران که اهل ایمان و نیکو کار بوده و یاد خدا بسیار کردند و برای انتقام از هجوی و ستمی که در حق آنها شده یاری خواستند و آنان که ظلم و ستم کردند بزودی خواهند دانست که بچه کیفر گاهی و دوزخ انتقامی بازگشت می کنند

ازعالم بی بدیل سهره وردی نقل شده که می گفته کسی که تقوی ندارد سر کلاس من نیاید و کسی که مقلد است نیز به کلاس من نیاید کسی که در دین به یقین رسیده و قادر به اجتهاد در دین است بیاید چرا که در فلسفه و حکمت بحث هایی است که اگر کسی بدون این شرایط بیاید گمراه می شود. ذوق و خلاقیت و همه و همه در کنار لطف ازلی الهی کار گشاست و حافظ هم زیرکانه می فرماید که:

حسد چه  می بری ای  سست  نظم بر حافظ

قبو ل  خاطر  و   لطف  سخن   خدا داد   است

امید اینکه قبول خاطر و لطف سخن ارزانی همه دوستان و اندیشمندان شاعر و هنرمند باشد

 

 

*-psychiatry :Kaplansadock

**-Dr. Mary Klages, Associate Professor, English Department, University of Colorado

***-as same refrence

|+| نوشته شده توسط دكتر داود بیات در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 ساعت 4:20 قبل از ظهر |

حواشی

بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام و تشکر فراوان از همه دوستان و عزیزانی که تا بحال با راهنمایی های دلسوزانه و مشفقانه خودشان یاریگرمان بوده اند و دوستی و صداقت را در عمل خاطر نشان کردند

همچنین تشکر و سپاس فراوان دارم از دوستانی که که چه موافق و جه مخالف نظر و نقد ی مستدل داشتند و باذکر دلیل بحث منطقی و زیبایی را در قسمت نظرات ارائه کردند که بدون شک با همه وجود ممنونم

و مطلب آخر اینکه همیشه ترجیح می دادم که  تازه ترین کار هارا به بوته نقد و نظر گذاشته و از ارائه کارهای قدیمی تر وسواس داشتم اما با توجه به اینکه معتقدم شعر تاریخ مصرف ندارد و اگر اسکلت شعر توام با دید تازه باشد( حالا با زبان آرکائیکی ارائه شود یا معاصر مهم نیست )الصاق تاریخ مصرف به آن بی معناست با این حال بنا به خواسته دوستان گرامی و از همه مهمتر بی بضاعتی اخیر برای سرودن شعری تازه مجبور به انتخاب از غزل های قبلی ام شدم که تقدیم تان می کنم و امیدوارم نقد و نظر ارزشمندتان را دریغ نفرموده و بذل محبت بفرمایید (چه مخالف و چه موافق حتما با ذکر دلیل )

حواشی

نه ساکنم به متون و نه رهسپار حواشی

 چنین که در دل تو نامعینم  تو  نباشی

 به فیض مذهب حلوا شناس ها نرسیدم 

  که آه نشتر فینم نشسته در دل کاشی

 منی که با تو فقط روبراه می شدم ای دوست

 به لطف رد و قبول توام چنین  متلاشی

 نه مثل تو که "تولی "نجسته ای به دل من  

که مثل آه "تبری "گرفتم  از  دل  ناشی 

ولی قسم به مرام زلال عاشقی ای دوست

که عشق واجب عینی است تا که تو به چه باشی

میان این همه تنها توئی دخیل من اما

پناه  می برم  از  شر  زخم ها  به  نجاشی

 منم  عزیز ترین  بخش  آرزوی  بلاها

و مانده مرحمت  تو چه  وانهی چه  بپاشی 

 پاییز ۷۳

 

|+| نوشته شده توسط دكتر داود بیات در شنبه نهم تیر 1386 ساعت 1:23 بعد از ظهر |






Powered by WebGozar

موسيقي


RSS

All Rights Reserved 2006 © By davoodb.blogfa.com

>


مركز آموزش ايرانيان
: نويسنده وبلاگ
دکتر داود بیات
: آيدي من
dbmanizan @yahoo.com
: آدرس وبلاگ
htttp://davoodb.blogfa.com
: با تشکر از
naser saremi @baktash
: آيدي ناصر صارمی
nasersaremi@YAHOO
در ضمن نظر در مورد وبلاگ يادتون نره
بازم به وبلاگ ماسر بزنيد
* پــــــــــــــــا يـــــــــــا ن *




منتظرت می مانم به شرطی که عمر کم نیاورد